سایت مذهبی وصال

متن سربرگ خود را وارد کنید

سلام خوش اومدین به سایت خودتون اگه میشه داستان تحول خودتو رو زیر این پست بنویس اگه هنوز متحول نشدی داستان های زیر رو بخون😉😍

داستان تحول خودم که تو سایته پس دیگه تکرارش نمی کنم😊

تحول شهید نیری⤵

اگر انسان خالصانه برای خدا قدم برداره ، مراقبه اش فقط برای رضا و تقرب به خدا باشه و مخصوصا در زمان و ساعاتی که امکان انجام گناه برات فراهمه و اونجا حز خدا هم کسی نیست که تو رو ببینه و تو در لحظه گناه یاد خدا کنی و از انجام اون گناهی که قدرت و توانایی انجامش رو داری اجتناب و صرفنظر کنی، اونوقته که خداوند برات سنگ تموم میذاره و تو عالم بالا غلغله ای بپا میشه که جز خداوند کسی آگاه نیست!!!

🔸 آره!!
ما رو میبینن …
لحظه لحظه …
ثانیه به ثانیه …
ریزترین اعمال …
حساب ذره ذره خطورات رو دارند بسیار بسیار دقیییق میبینن و وارسی میکنن !!!

مثل کسی که بهت زول زده باشه و حتی چشمک هم نمیزنه و کارات به اندازه یک چشم برهم زدن هم از اون شخص مخفی نمی مونه …

این ایام و تو این دوره زمونه آدمهایی که برای خدا قدم بردارن خیلی خیلی کم و اندکند .

آره !
خیلیها ادعا میکنن که دارن برا خدا قدم برمیدارن …
اینروزا برید بیرون نگاه کنید میفهمید …
همه جا خیرات و اطعام دهی …
همه سینه زنی و عزاداری …

اما در بین این همه آدمها و این همه اعمال و رفتار ، حقیقتا چندتا از این اعمال، مشتریش خداست؟!!

🔸 فقط مراقبه و یاد مرگ و یاد خدا بودن و افزودن معرفت نسبت به خدا میتونه انسان رو در دریای «اخلاص در عمل» غوطه ور کنه …

ما عمل زیاد داریم ، اعمال حسنه و نیکو زیاد انجام میدیم ، نه اینکه اهلش نیستیم، چرا، هستیم خوبشم هستیم اما واقعا اعمال ما رنگ و بوی خدایی داره یا نه؟!
چقد برا خداست و محتوای خدایی داره؟!

تو اگه چهل روز کار رو برای خدا خالص کنی ، هنوز به ده روز نرسیده میتونی ذکر و اذکار در و دیوار رو بشنوی این اثرات یک مراقبه خالصانه هست اما نمیشنوی …

میگیم اهل عبادتیم …
میگیم اهل خیراتیم …
اما مطمعن باشیم هنوز اعمال ما اونطور که باید بوی خدایی پیدا نکرده .

باید غرق و مستغرق در خدا شد !

داستان زیر حکایت از اثرات یک مراقبه خالصانه و گویا و سند رسبدن به مقامات و تحولات هست

*داستان تحول شهید نیری از زبان خودش*
*به نقل از دوستان شهید:*💐

«یک روز با رفقای محل رفته بودیم دماوند. یکی از بزرگترها گفت احمد آقا برو کتری رو آب کن بیار… منم راه افتادم؛ راه زیاد بود؛ کم کم صدای آب به گوش رسید. از بین بوته ها به رودخانه نزدیک شدم. تا چشمم به رودخانه افتاد، یک دفعه سرم را انداختم پایین و همان جا نشستم.

بدنم شروع کرد به لرزیدن، نمی دانستم چه کار کنم. همان جا پشت درخت مخفی شدم… می توانستم به راحتی گناه بزرگی انجام دهم. پشت آن درخت و کنار رودخانه چندین دخترجوان مشغول شنا بودند. همان جا خدا را صدا زدم و گفتم: «خدایا کمک کن. خدایا الان شیطان به شدت من را وسوسه می کند که من نگاه کنم هیچ کس هم متوجه نمی شود اما خدایا من به خاطر تو از این گناه می گذرم.»

از جایی دیگر آب تهیه کردم و رفتم پیش بچه ها و مشغول درست کردن آتش شدم. خیلی دود توی چشمم رفت و اشکم جاری بود. یادم افتاد حاج آقا حق شناس گفته بود: «هرکس برای خدا گریه کند، خداوند او را خیلی دوست خواهد داشت.» گفتم از این به بعد برای خدا گریه می کنم حالم منقلب بود و از آن امتحان سخت کنار رودخانه هنوز دگرگون بودم و اشک می ریختم و مناجات می کردم. خیلی با توجه گفتم یا الله یا الله… به محض تکرار این عبارات صدایی شنیدم که از همه طرف شنیده می شد به اطرافم نگاه کردم. صدا از همه سنگریزه های بیابان و درخت ها و کوه می آمد!!! همه می گفتند: سبوح القدوس و رب الملائکه والروح…
از آن موقع کم کم درهایی از عالم بالا به روی من باز شد…

منبع :

مسافر آسمان شب

برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.